بررسی تیاتر گیلان ، ایران و اروپا با علیرضا کوشک جلالی / عشق را از ایران و نظم آهنین را از آلمان سوقات می آورم






مجله ناجه: علیرضا کوشک جلالی ، متولد اول فرودین 1337 در تهران از مادری اهل گیلان است و به واسطه این نسب حضوری توامان در گیلان و به ویژه لنگرود و رشت داشته است. او اکنون ساکن آلمان است اما سال گذشته نمایش رابینسون و کروزویه را در رشت اجرا کرد و چند ماه پیش هم رعنا را در لنگرود و مدتی هم هست که در رشت با تیم نمایشی اش که همگی گیلانی هستند درحال تمرین و نمایش است تا در آینده نزدیک نمایش دیگری را به روی صحنه ببرد. با او که عضو کانون کارگردانان آلمان و ایران است و از سال 1986 در آلمان به عنوان نویسنده و کارگردان مشغول به کار بوده ، درباره تجربیات کاری اش در گیلان گفت و گو کردیم. ما از مجله ناجه در رشت و او از کلن آلمان.

س- شما پس از سال ها به گیلان امدید تا نمایش رابینسون و کروزویه را به روی صحنه ببرید. می دانیم که در شهرهای دیگر هم این نمایش را اجرا داشتید. استقبال در رشت از این نمایش چطور بود؟
من این نمایش را در آلمان اجرا کرده بودم و بعد هم در تبریز و بعد از آن بود که این نمایش را به رشت آوردم. تا جاییکه من اطلاع دارم این نمایش چون در رشت با استقبال خوبی روبرو شد، افراد گروه تصمیم گرفتند تا این نمایش را در شهرهای دیگر گیلان مثل بندر انزلی و... هم اجرا کنند.
رعنا ، بوی عشق و عصیان و سرکوب می دهد
س- بعد از رابیسنون ، رعنا را اجرا کردید. از یک متن خارجی کلاسیک رفتید سراغ یک داستان فولکلور. به همین دلیل بود که استقبال از رعنا در شهرهای کوچک بهتر از شهرهای بزرگ بهتر بود؟

من اول یک ورک شاپ در رشت گذاشتم که نتیجه این ورک شاپ بعد از چندین ماه، نمایش روبیسنون و کروزو بود که در ابتدا حالت کارگاهی داشت. بعد از آن برای برگزاری یک ورک شاپ بازیگری و کارگردانی به لنگرود دعوت شدم. ورک شاپ با موفقیت به اتمام رسید و مسولین تیاتر این شهر پیشنهاد اجرای یک نمایش با بچه های تاتری گیلان، بخصوص لنگرود را مطرح کردند. پس از تحقیقات اولیه در مورد قصه رعنا، که روایات بی شمار و ضد و نقیضی از آن در دست بود، به توافق رسیدیم. قرار شد در مرحله نخست، نمایشنامه رعنا نوشته و سپس کار تمرین و اجرایش در گیلان، پیگیری شود. کاری بسیار سخت و هیجان برانگیز بود. در سفر بعدیم به لنگرود شروع به تحقیق کردم و با نمایشنامه رعنای شهروز آقایی‌پور که بر اساس طرحی از حجت صفاریان نوشته شده بود، آشنا شدم. این نمایشنامه، موتور اولیه رعنای من بود. پس از آن دو نمایش‌نامه منظوم در ارتباط با رعنا اثر نادر زکی‌پور، جرقه‌های جدیدی را در درونم روشن کرد. این دو نمایشنامه را نویسنده در دو روز فراموش‌نشدنی، با شور و هیجانی بی‌بدیل، برایم نمایش‌نامه خوانی کرد. لذت دیدار با این شاعر بزرگ گیلک هنوز با شکوه تمام در ذهنم رژه می رود. مرحله بعد، خواندن کتاب "چگونگی زده شدن ترانه رعنا" اثر محمد قلی صدراشکوری و دیدار و گفتگو با این شاعر و پَژوهشگر بزرگوار شرق گیلان بود. زادگاه صدر اشکوری، همان زادگاه رعنا است، و اتفاقات دوران رعنا به قدری شفاف در حافظه ایشان نقش بسته است که در حین تعریف وقایع و افراد آن دوران، احساس می‌کردم در اشکور کنار کرد آقا جان، بالای کوه ایستاده‌ام، رعنا کنارم و هادی سلاخی شده، زیر پایم در "هادی دره"... محمد قلی صدراشکوری فرهنگ‌نامه زنده و باارزشی بود که متاسفانه از میان ما رفت. کتاب "از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی" اثر خلیل سلیمی و دیدار و گفتگو با این محقق بزرگوار، نکته‌های جدیدی را برایم مطرح کرد و نقطه عطفی بود برای تحقیقاتم. پس از آن، مدت زیادی در اینترنت پیرامون اسطوره‌ها و افسانه‌های گیلانی، بخصوص داستان رعنا تحقیق کردم و ورژن‌های مختلف ترانه رعنا را خواندم و شنیدم...مجموعه این خاطرات و فاکت‌های تاریخی، در برخی موارد کاملا متضاد، هم برایم جالب بود و هم ترس‌برانگیز! رعنا در جایی تنها یک عاشق عصیانگر بود، در جایی دیگر یک مبارز با افکار انقلابی، در جایی روسیاه بود و در جایی پاک و معصوم، در جایی با پسر کدخدا، "نوروز"، ازدواج کرده بود و بعد با معشوقش "هادی" راه فرار پیش گرفته بود، در جای دیگر، شب عروسی با هادی فرار کرده بود، در جایی عاشق "کردآقاجان"ٌ، پیرمرد مبارز جنگلی هم بود، در جایی دیگر تنها عشقش هادی بود، در جایی کردآقاجان یک یاغی معرفی می‌شود و در جایی دیگر یک مبارز، در جایی پس از کشته شدن هادی، کردآقاجان و رعنا به سرای خان می‌ریزند و مثل چریک‌ها ، خان و دارو دسته‌اش را ترور می‌کنند و... هزاران روایت ضد و نقیض دیگر. پس از این مرحله تصمیم گرفتم بند ناف تحقیقات تاریخی‌ام را قطع کنم و رعنای خودم را در ارتباط با دریافت‌هایم به نگارش درآورم. طرح نهایی را نوشتم و با کمک ناتاشا محرم زاده صحنه به صحنه پرورشش دادیم و نسخه اولیه نمایش‌نامه را اواخر فروردین به پایان بردم و به آلمان بازگشتم. پس از آن ناتاشا چند پیشنهاد برای بهتر شدن کار داد. با توجه به برخی از این پیشنهادات و تغییراتی که ضروری می‌دیدم، ورژن دوم رعنا را در آلمان نوشتم و برای تیم اجرایی فرستادم. اما هنوز احساس می‌کردم که این نمایش‌نامه تا روز آخر که به صحنه برود، جای کار دارد که دقیق‌تر شود. تمرینات را در خرداد 94 در لنگرود شروع کردم و از تیم بازیگری و کارگردانی خواستم که با تحقیقات و پیشنهادات شان، کار را پر بارتر کنند. هر چه تمرینات جلوتر می رفت، بیشتر به نقاط ضعف و قوت کار پی می بردم. در چند جلسه با نادر زکی پور و ناتاشا محرم زاده این مشکلات را مطرح کردم، پیشنهاداتی ارائه دادم و بر اساس این پیشنهادات، چند صحنه حذف و چند صحنه اضافه شد و نمایشنامه رعنا شکل گرفت. پس از این که یک بار تمرین سراسری را انجام دادیم، بر سر دو راهی قرار گرفته بودم، چرا که پیدا کردن بازیگرانی قدر برای چنین نمایشنامه پر پرسناژی، در تهران که سهل است، چه برسد به شهرستان کوچکی مثل لنگرود. بنابراین یا می بایستی کار را تعطیل کنم و یا تغییرات جدیدی، که به خط سیر اصلی کار لطمه نزند، در متن ایجاد کنم. و من که عاشق رعنا، لنگرود، گیلان و تیم اجرایی نمایش شده بودم، آوار کار را بر سرم تحمل و تغییراتی بنیادی در ساختار نمایش، بر اساس توانایی بازیگران ایجاد کردم.پس از این که یک بار تمرین سراسری رعنای جدید را دیدم، آخرین روتوش ها را با کمک بازیگران و نادر زکی پور انجام دادم. این گونه بود که رعنا شکل گرفت: نمایشی که با خون و دل خوردن های فراوان همراه بود. نمایشی که بوی عشق و عصیان و سرکوب می دهد.بله، یک سال طول کشید که این نمایشنامه نوشته شد و به روی صحنه رفت. کار بسیار سخت و دردناکی بود چون در این نمایش می بایست بیش از سی نفر روی صحنه می رفتند و برای شهر کوچکی مثل لنگرود کار بسیار عظیمی بود اما خوشبختانه پس از پشت گذراندن یک پروسه سخت طولانی نمایش به صحنه رفت و از آنجا که ریشه های فولکلور داشت و مردم هم با این داستان آشنا بودند استقبال خیلی خوبی از این نمایش در لنگرود به عمل آمد به طوریکه در شب اول ما مجبور شدیم به دلیل پر شدن صندلی ها حدود دویست نفر را به خانه هایشان بفرستیم و در نهایت نمایشی که قرار بود دو سه روز اجرا شود به بالای ده روز اجرا رسید و به شهرهای دیگر هم رفت. موفقیتش آنقدر بود که به جشنواره فجر دعوت شد و در شهرهای دیگر ایران هم اجرا شد. این گونه نمایش ها به علت تعداد زیاد بازیگران و حجم بزرگ صحنه، در هیچ جای دنیا بدون حمایت مالی دولتی امکان پذیر نیست. با توجه به این موضوع، کاری که ما در نمایش رعنا کردیم در حد یک معجزه بود که توانستیم این همه اجرا داشته باشیم و مردم هم از آن استقبال خوبی کردند. اما در رشت به دلیل نداشتن سالن مناسب و انتخاب زمان نامناسب و عدم هماهنگی های لازم و برنامه ریزی درست اجرای خوبی نداشتیم. اما امیدواریم که در آینده نزدیک بتوانیم این اجرا را با سازماندهی درستی در رشت به صحنه ببریم.

س- بعد از این اجراها به آلمان رفتید. در آلمان چه کردید؟
من بعد از اجرای رعنا در گیلان نماندم و به آلمان بازگشتم و در این کشور نمایشی به نام محاصره شمال شرقی را با گروه نمایشی ام به صحنه بردم که کاندیدای بهترین اجرای سال 2015 شهر کلن شد. اجراهای دیگری هم در آلمان داشتم به صورت رپروتوار: "پا برهنه لخت، قلبی در مشت / با کاروان سوخته" (622 اجرا در آلمان، اتریش، سوئیس، اکراین، روسیه، آمریکا... )، موسیو ابراهیم و گل های قران (بیش از 350 اجرا)، سیستم گرون هلم و... که بعد از اتمام این کارها مجددا به رشت بازگشتم.

س- مشکل تیاتر گیلان را در چه عواملی می بینید؟
مشکل تیاتر گیلان مثل تمام استان های کشور را می شود به دو بخش سخت افزاری و نرم افزاری تقسیم کرد. مثلا بودجه ای که برای تیاتر گذاشته شده بسیار بودجه کمی است. یا سالن های مناسب اجرا کم است. برای تمرین هم امکانات مناسب از قبیل پروژکتور، تکنسین و امثالهم در حد بسیار نازلی است. ما همچنین فاقد آموزش مدرن در ایران هستیم. در کشورهایی مثل آلمان، تیاتر را در مدارس و به صورت پایه ای یاد می گیرند اما در ایران تنها به دانشگاه ها اکتفا می کنیم. ما جزو معدود کشورهایی هستیم که لیسانس بازیگری داریم. در کشورهای پیشرفته دنیا چنین مدرک هایی وجود ندارد. لیسانس بازیگری یا لیسانس کارگردانی؟! مثل این می ماند که مثلا برای پست هافبک چپ فوتبال لیسانس بدهند. در اروپا برای یادگیری بازیگری و کارگردانی تیاتر، مدرسه وجود دارد. مشکل اصلی تیاتر در ایران این مساله است که آموزش مدرن پایه ای وجود ندارد. اما استعدادهای شگفت انگیزی در ایران وجود دارد. این استعدادها بدون امکانات اولیه، کارهای خارق العاده ای روی صحنه می برند.در زمینه استعدادهای هنری ما هیچ کمبودی در ایران نداریم. اگر امکانات حرفه ای به بچه های ایران داده شود کارهای بسیار برجسته جهانی در ایران اجرا می شود.

س- نقاط قوت تیاتر گیلان چیست؟
به هرحال در گیلان یک سنت نمایشی از قدیم وجود داشته است و پیشکسوتان معروفی دارد. از این رو و با توجه به استعدادهایی که امروزه در گیلان مشغول به کار هستند می توان امیدوار بود که اگر بودجه مناسبی در اختیار هنرمندان قرار گیرد و شریان جدیدی از آموزش در رگهای تیاتر گیلان تزریق شود،شاهد کارهای برجسته تری در گیلان خواهیم بود.

فاصله تیاتر در اروپا و ایران اندازه سال نوری است

س- چقدر با کشورهای پیشرفته در حوزه تیاتر فاصله داریم؟
تفاوت امکانات سخت افزاری در ایران با آلمان اندازه سال نوری است. امکانات در ایران بسیار محدود است. حال اگر پایتان را از تهران بیرون بگذارید و به شهرهای دیگر کشور بروید، وضع بدتر هم می شود. همان اختلافی که بین اروپا و تهران وجود دارد بین تهران و شهرستان ها هم وجود دارد. به همین دلیل تصمیم گرفتم به جای اینکه در پایتخت متمرکز شوم پرچمدار کار در شهرستان ها شوم، تا شاید بچه های تیاتر شهرستان ها در شهرهایشان بمانند. در اروپا هم سال هاست که این کار را می کنند و اینطور نیست که تمام امکانات فقط در پایتخت، مثلا در پاریس و لندن و برلین باشد. بلکه در شهرهای دیگر کشورهای اروپایی هم تیاترهای قدرتمندی وجود دارند. مثل فوتبالشان که تنها محدود به یک شهر نیست و با تقسیم عادلانه امکانات به شهرهای مختلف تمرکززدایی می کنند. من با توجه به امکانات و توانایی ها، سعی می کنم که در حد خودم، این تمرکززدایی را در ایران به وجود بیاورم. سعی می کنم که به شهرستان های سرزمینم بروم و با امکانات محدودی که شهرستان ها دارند با بچه های این شهرها کار کنم چون استعدادهای بسیار بسیار درخشانی در شهرستان ها وجود دارد. مثل استعدادهایی که در تهران وجود دارد اما تهرانی ها از امکانات بیشتری نسبت به شهرستانی ها بهره مند هستند. کار با بچه هایی که در شهرهایی به مراتب محروم تر زندگی می کنند، هم برایم بسیار سخت است و هم بی نهایت جذاب.

دره میان تیاتر عام بی محتوا و تیاتر خاص خطرک است
س- برسیم به یک سوال بسیار مهم و تاریخی. چه کار باید کرد؟
برای رونق تیاتر و کشاندن مردم به سالن ها باید همان کاری را انجام دهیم که اروپایی ها، سال‌ها ست که انجام داده‌اند. اول از همه سروسامان دادن به امکانات سخت افزاری: افزایش بودجه تاتر، افزایش دستمزد هنرمندان، استخدام دولتی هنرمندان تاتر، ساختن سالن‌های جدید و مدرن، ساختن پلاتوهای متعدد نمایشی، تغییر بنیادی آموزش تاتر، تاسیس مدارس بازیگزی و کارگردانی، استخدام اساتید مجرب تاتری برای آموزش عملی و... دوم، سرمایه گذاری روی ژانر "تاتر مردمی". در اروپا سال هاست که ژانر "تاتر مردمی" ستون فقرت تاتر این کشورهاست. بدنه اصلی تئاتر ايران يك مشكل اساسي دارد. آن هم اين است كه با توده مردم ارتباطی بسیار کمی دارد. توجه داشته‌باشید در شهری مانند كلن (با یک میلیون نفر جمعیت) هر روز شاهد اجرای حدود 50 تا 60 نمایش هستیم. سالن‌هاي 900 نفره تا سالن‌هاي كوچك 50 نفره، که تقریبا همه آنها هم پر هستند. فکر می‌کنید در آلمان فقط روشنفكران و سوپر روشنفكران به تئاتر می‌روند؟ خیر، ما در این سالن‌ها شاهد حضور عامه مردم هستیم. صرفا به این خاطر كه هنر تئاتر در آلمان یک کالای لوکس مختص خواص نیست و اقشار مختلف مردم در سالن‌ها موج می‌زنند.این توده مردم است که به سالن های نمایش می روند. چون کارهایی عرضه می شوند که از یک روشنفکر و پرفسور گرفته تا یک راننده تاکسی را به این سالن ها می کشاند. به عبارتی کارهایی اجرا می شود که سطوح مختلف مردم را راضی نگه می دارند. البته تیاترهایی هم هست که فقط مخصوص روشنفکرهاست. پست مدرن ها و سوپر روشنفکران هم سبد کالایی خود را عرضه می کنند و تماشاچیان خاص خود را دارند، اما اکثریت تیاترها، تیاترهایی هستند که مخاطبانش تقریبا عموم مردم هستند. به همین دلیل تیاتر تبدیل به یک کالای فرهنگی در بسته خرید زندگی روزمره مردم شده است.تیاتر برای آن ها مثل غذا خوردن می ماند. اما جای چنین تیاترهایی در ایران خالی است. اکثر تیاترها در ایران یا خیلی خاص و مخصوص روشنفکران هستند یا فقط به فکر گیشه هستند و خنداندن مردم به هر قیمتی. این حصاری که کشیده شده بسیار خطرناک است و فکر می کنم برای برداشتن این حصار می بایست اولا آموزش از دوره مهدکودک شروع شود و هم کمک مالی و معنوی دولتی بیشتر شود. دولت باید روی تیاتر سرمایه گذاری کند. برتولت برشت بیش از صد سال پیش گفت ما نمی خواهیم در تیاتر یک خطابه سیاسی ارائه دهیم، بلکه می خواهیم تماشاچیان لذت ببرند و اگر هم چیزی یاد گرفتند که عالیست. یکی از مهم ترین عوامل در به وجود آمدن این جدایی، نداشتن «تئاتر دولتی» است. تئاتری که «ستون فقرات» تئاتر هر کشوری است. ما چند بازیگر، کارگردان، نویسنده، طراح صحنه و... داریم که در استخدام دولت باشند تا بتوانند بدون دغدغه مالی به تولید آثار هنری بپردازند.بودجه، امکانات فنی، سالن‌های نمایش... تئاتر ما در مقایسه با کشور آلمان، ما را به خنده، نه، بهتر است بگویم بیشتر به گریه می‌اندازد. دومین عامل جدایی، گرایش افراطی بین هنرمندان تئاتر است که علاقه بسیار زیادی دارند که نمایش‌هایی به صحنه ببرند که تنها بخش کوچکی از روشنفکران و فرهیختگان جامعه با آن ارتباط برقرار کنند. البته در تمام طول تاریخ، توده مردم، آوانگاردهایی که باعث پیشرفت و شکل گیری سبک‌های هنری بودند را درک نکردند و از آنها جدا ماندند. اما مگر در هر دوره‌ای چند جریان آوانگارد حاکم بود؟ آوانگاردها در اقلیت بودند. اما به جرات می‌توان گفت که سال‌هاست سالن‌های تئاتر ایران در اختیار نمایش‌های «سوپر آوانگارد» و «سوپر پست مدرن» است که در میان آنها، کارهای برجسته‌ای هم به چشم می‌خورند، اما رشد این جریان می‌تواند دره بین تئاتر و توده مردم را عمیق‌تر کند. من خیلی دوست دارم ببينم آيا تاکنون چند نفر در ایران نمایشنامه‌های کلاسیک (آنتیگونه، مكبث، خسیس، فاوست...) را به شكل اصلي شان اجرا كرده‌است؟ یعنی اجرایی که هم داستان را بازگو کند، هم حرف دل کارگردان را در لابلای قصه بگنجاند و هم اجرایی مدرن و با طراوت از این آثار ارائه دهد؟ آیا مردم ايران چنين نمايش‌هایی ديده‌اند؟ اجراهای مدرنی که به وفور در تئاتر‌های آلمان به چشم می‌خورد، بخصوص در تئاتر دولتی آلمان که کل بودجه‌اش از طرف دولت تامین می‌شود. عدم امکانات مادی و معنوی برای به صحنه بردن چنین نمایش‌هایی (وجود بازيگران، كارگردانان... حرفه‌ای، که علاوه بر تسلط و شناخت چشمگیر بر حرفه‌شان، دغدغه مسایل مادی را هم نداشته‌باشند) باعث می‌شود که «سیلاب» اقتباس‌های الکن، تئاتر ایران را زیر ضرب بگیرد. این شکافی که بین تیاتر عوام بی محتوا که به هجو نزدیک شده و تیاتر خواص در ایران ایجاد شده بسیار خطرناک است.دولت که حمایت مالی چندانی از تیاتر نمی کند. در این وضعیت اگر مردم هم به تیاتر پشت کنند و به دلیل عدم درک تیاترهای عموما "سوپر روشنفکرانه ای" که می بینند و از موضوع نمایش سر در نمی آورند و با شیوه های اجرایی به اصطلاح "پست مدرن" که برایشان کاملن غریبه است، از سالن های تیاتر فرار کنند،و مشتری پر و پا قرص "جُنگ های رنگ و وارنگ" شوند، دیگر هیچ پشتوانه ای برای تیاتر باقی نمی ماند و مردم به تلویزیون و شبکه های ماهواره ای و سریال های ترکی و "جُنگ ها" پناه می برند. ما باید نمایش هایی به صحنه ببریم که هم، فکری عمیق پشتش باشد، شیوه های مدرن اجرایی را در خدمت بگیرد و هم مفرح باشد تا تماشاچیان بتوانند با نمایش ارتباط برقرار کنند. یعنی در عین مفرح بودن، چیزی هم برای گفتن داشته باشند.

س- یعنی کارهای شما در زمره تیاترهای مردمی محسوب می شود؟
نمایش خوب می تواند مردم را به سالن های تیاتر بکشاند. به نظرم نمایش روبینسون... و نمایش رعنا توانست در تبریز و رشت و شهرهای دیگر این کار را بکند و مردم را با سالن تیاتر آشتی دهد. کار بعدی من به نام خدای کشتار که به زودی در رشت اجرا خواهد شد نیز در ژانر تیاتر مردمی خواهد بود و امیدوارم استقبال خوبی هم از این کار، که چند سال پیش "پُر مخاطب ترین نمایش سال کشور" شد، انجام گیرد. ما زمان نیاز داریم تا مردم به دیدن این تیاترها عادت کنند. اما از طرفی به حمایت مالی دولت هم نیازمندیم.

س- به عنوان جمع بندی،اگر بخواهید بزرگ ترین مشکل تیاتر گیلان و ایران را برشمرید کدام عامل را نام می برید؟
مشکل تیاترها در ایران سخت افزاری است. بودجه، سالن، امکانات، آموزش مدرن... . تا زمانیکه بودجه کافی نداشته باشیم،هنرمندان تنها به فکر گیشه خواهند بود و نمی توانند ریسک کنند و دنبال ایده های جدید بروند. سرمایه گذاری دولت باعث می شود که جوانان ریسک کنند و از ده کاری که ارایه می دهند شاید یکی دو کارشان عالی شود و در روند تیاتر کشور سرنوشت ساز شود. ما نباید از فروش و گیشه وحشت داشته باشیم و بخواهیم به هر قیمتی بلیط بفروشیم. همچنین شدیدا به آموزش در بخش های بازیگری ، کارگردانی ، طراحی صحنه و بخش های دیگر نیازمندیم. من سعی می کنم حداقل در بخش آموزش مفید باشم و بچه ها را با استانداردهای جهانی از بازخوانی متن، شیوه های مدرن بازیگری و کارگردانی تا دراماتورژی و موارد دیگر آشنا کنم.

س- شما در آلمان زندگی می کنید اما چه چیز گیلان شما را به اینجا می کشاند؟
برای من کار کردن در ایران و مخصوصا شهرستان ها بخش آموزشی‌اش بسیار مهم است. آشنا کردن بچه ها با متدهای جدید کارگردانی و بازیگری بزرگ ترین خشنودی من است و این عاملی است که مرا از آلمان به ایران می کشاند.من خودم را پلی می بینم بین دو فرهنگ. در ضمن در این راه خودم هم آموزش زیادی می بینم و از بچه های ایران و خلاقیت هایشان چیزهای زیادی یاد می گیرم. این یک بده بستان بسیار عالی است. در نهایت محدودیت مالی با با عشق و علاقه،و بداهه کارکردن را از ایران به آلمان، و متدهای نوین کارگردانی و بازیگری و نظم آهنین را از آلمان به ایران هدیه می آورم.