صفی یزدانیان در گفت و گو با ناجه از ساغریسازان می گوید/ اراده ای در مقابله با حرص تخریب در رشت وجود ندارد






مجله ناجه: صفی یزدانیان متولد تهران است اما از یک خانواده گیلانی. متولد 1339 است و در سال 1368 مدرک لیسانسش را از دانشگاه هنر گرفت.او علاوه بر فیلمسازی سابقه ای هم در روزنامه نگاری و ترجمه داشته است. او با فیلم های مستندش بارها به جشنواره های خارجی مانند ژان تی یی فرانسه ، بازارهای پاریس ، آمستردام هلند ، سی ینا ایتالیا و کرک ایرلند رفته است اما آشنایی ما گیلانی ها با او زمانی بیشتر شد که فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» را با بازی لیلا حاتمی و علی مصفا ساخت. فیلمی که لوکشین هایش در محله ساغریسازان رشت و بلوار انزلی قرار داشت و به واسطه داستان جذاب و نوستالژیک و تصویرسازی های هنرمندانه از این مناطق مورد توجه عموم گیلانی ها قرار گرفت. با صفی یزدانیان این بار در مجله ناجه به گفت و گو نشستیم نه درباره داستان و ساختار فیلمش بلکه درباره محله ساغریسازان. محله ای که محله مادری اش بوده و لوکشین اصلی فیلمش.

س- شما برای ساخت فیلم در دنیای تو ساعت چند است رشت را همانطور که در مصاحبه ای که گفتید به خاطر اینکه سرزمین مادری شماست و ویژگی بارانی اش انتخاب کردید و طبیعی است در فیلمی که حسن نوستالژیک دارد به سراغ قدیمی ترین محله رشت یعنی ساغریسازان بروید. چقدر اصلا این محله را می شناختید؟
ج- نه من رشت را به خاطر باران هايش انتخاب نكردم، باران بخشي از هويت گيلان است و در اين فيلم همان نقش معماري و آدم هاي داستان را دارد. اما درست است كه اين شهر مادري من است و تمام شوق من، تا آنجا كه زندگيم را به ياد مي آورم، سفر به اين شهر بوده است. از خيلي بچگي تا بعدها كه به مدرسه مي رفتم و تابستانها و نوروزها و هر وقت كه وقتي مي شد، ما به خانه ي پدربزرگ و مادربزرگم در ساغريسازان مي رفتيم، در كوچه ي سميعی، كمابيش روبروي حمام كهنه ي اين محله. اين محله و آن خانه هميشه در زندگي من نقش گونه اي پناهگاه را داشته است. متاسفانه خانه ي مادري من ديگر به شكلي كه من درش خوشحال و حتا خوشبخت بودم وجود ندارد. اگر با آن محله و آن كوچه ي خاص آشنا باشيد و شكل قديم و وضع كنوني اش را ديده باشيد مي دانيد كه چه مي گويم.

س- در نماهایی از فیلم ، رشت و محله ساغریسازان را به یک باره به پاریس متصل می کنید. هرچند که در سینما نشان دادن چیزهای غیرواقعی مانعی ندارد اما شاید هم پربیراه نباشد. رشتی ها که خیلی خوششان آمد. واقعا چقدر می توان امید داشت به نزدیک شدن این واقعیت؟
ج- اين كه ساغريسازان شبيه پاريس بشود يا نشود هيچكدامش نكته ي الزاما مثبتي نيست. راستش اصلا نيازي هم به نزديك شدن اين دو واقعيت مطلقا متمايز نمي بينم. به هر حال شهر رشت چنان كه مي دانيد در تاريخ خودش پيش آهنگ جلوه هاي فرهنگي غرب بوده است، با تماشاخانه ها، و بعدها سالنهاي سينما، و كافه ها و همه ي مركزهاي تجمع شهروندي و از آن طريق تجربه ي شكلي از روابط فردي و اجتماعي كه براي ايران، حتا هنوز هم، چيزي نو به حساب مي آيد.

س- آیا ساغریسازان فاکتورهایی دارد که تبدیل به یک نوستالژی زیبا شود و نه نوستالژی غمگین رو به زوال؟
ج- نمي دانم. كيفيت نوستالژي اساسا ارتباطي با زيبايي و زشتي موضوعش ندارد. خود من، برخلاف آن چه در مورد اين فيلم گفته مي شود زياد فيلمم را نوستالژيك، اگر معني غالبش حسرتخواري براي گذشته باشد، نمي دانم. شخصيت مرد اين داستان چيزهاي گذشته را حفظ كرده، چه يادها و چه اشياء را، تا آن را به كار امروز بزند، تا از طريق آنها زن را متوجه آشنا بودن خودش بكند. همه ي شخصيتهاي داستان در اين روند يادآوري گذشته با فرهاد همدست اند. ساغريسازان هم، كه براي من خودش يكي از كاراكترهاي فيلم است، موجودي زنده است چون ساكنانش زنده اند و چون هنوز فضا و خانه هايش به تمامي از دست نرفته است.

س- ساغریسازان با آن خانه های قدیمی خراب شده اش و تاریخی که در حال گم شدن است چه جذابیتی برای شما دارد؟
ج- تركيب خاصي كه ميان "مغازه" و "خانه" هايش شكل گرفت است. مثل هر محله ي زنده، محل كسب و خريد و مكان زندگي به هم چسبيده اند و هر كدام ديگري را، هرچند نيمه جان اما زنده نگاه داشته است. اگر در ساغريسازان گشتي بزنيد مي بينيد كه انگار مغازه هايش همچنان در برابر تخريب زمان مقاومت كرده اند، اما پشت اين مغازه ها، كوچه ها و خانه ها مدام دارند تغيير ريخت مي دهند، و به بيان صريحش "بي ريخت" مي شوند.

س- شما در فیلمتان آش طوطی را نشان دادید. خودتان آش طوطی جدید را رفتید؟ کدامش را می پسندید؟ منظورم این است که آیا ساغریسازان باید مدرن شود یا تبدیل به گذشته خود شود. همان آش طوطی دوست داشتنی که شما نشان دادید؟
ج- نه من فقط از جلوي آش طوطي جديد گذشته ام. مدرن شدن يا نشدن هيچ محله و هيچ شهري موكول به اراده و خواست من و شما نيست. مهم اين است كه، اگر مديران شهري واقعا اراده اش را داشته باشند، كاري كنند تا "روح" اين محله و اين شهر حفظ شود. مثال مشخصش طرحي است كه در ميدان شهرداري به تازگي اجرا شده است. چند روز پيش كه سفري به رشت كردم احساس كردم كه با وجودي كه تبديل يك خيابان به گذر پياده ها در ذات خودش چيزي مثبت است، اما اين منطقه ي اصلي رشت تبديل به چيزي مطلقا بي روح شده است. اميدوارم چنين نماند اما ترسم اين است كه اين طرح در حد همين تغييراتي كه داده شده باقي بماند. تخريب روح محله ها و شهرها را هرگز نمي توان جبران كرد.

س- لوکشین اصلی فیلم شما یک خانه قدیمی بود. وقتی خانه های قدیمی ویران شده متعدد ساغریسازان را می بینید چه احساسی به شما دست می دهد؟
احساس گذشتن از گورستان. واقعا چيزي ندارم كه در توضيح اين احساس اضافه كنم.

س- شما برای انتخاب این خانه مطمینا جاهای مختلفی را دیدید. خانه فرهنگ ، خانه تالش خان سمیعی و بقیه خانه های معروف را دیدید؟ این خانه ها آیا جذابیت این شهر نیستند؟ آیا نمی توان با ترمیم آن ها کمکی به صنعت گردشگری این شهر کرد؟
ج-جواب سوالتان در خودش است. البته كه مي توان. بعضي از اين خانه ها متعلق به اقوام من است و شخصا در كنار خانه ي مادري ام كه برايتان گفتم از اين خانه هاي ديگر هم خاطرات بسياري دارم. خوشبختانه گويا جلوي امكان تخريب چند تايي از اين خانه ها گرفته سده، اما اينها مواردي استثنائي اند. اراده اي كه در برابر منفعت جويي و حرص تخريب مقاومت كند را در هيچ كجاي اين شهر سراغ ندارم.

س- خیلی از کشورها برای معرفی شهرهایشان از سینما استفاده می کنند. فکر کنم خیلی ها به شما گفتند که با این فیلم خدمت بزرگی به شهر رشت کردید. کار شما بدون سفارش بود اما چه کار می شود کرد که فیلم های اینچنینی با همین کیفیت برای معرفی شهر رشت ساخته شود؟
ج-اين شهر و اساسا فرهنگ گيلان در زندگي من نقشي پررنگ داشته است، اگرچه هرگز در آن زندگي نكرده ام. شايد با اين فيلم خواسته ام بخشي از دينم را به اين شهر و به اين فرهنگ ادا كنم. بله درست مي گوييد كه من هيچ سفارشي هم نگرفته بودم، بيان احساساتي اش مي شود اين كه بگويم اين فيلم سفارش دلم بود. اما مثلا اگر به كاري كه وودي آلن در پاريس، رم، لندن و بارسلون كرد نگاه كنيم مي بينيم كه اين شهرها از ساخته شدن اين فيلم ها استقبال و ازشان حمايت كردند بي آن كه در موضوع و ساختشان كوچكترين دخالتي كرده باشند. پس بگذاريد حرفي شعاري و كليشه اي بزنيم و اميدوار باشيم كه شهرهاي ايران به همين شكل به استقبال سينما بروند، و در كنارش سينماگران را آزاد بگذارند كه طبق سفارش دل و سليقه ي خودشان عمل كنند. حرف كليشه اي ديگرم اين است كه بزرگتربن جايزه ها را هنگامي گرفتم كه ديدم مخاطبان فيلم به جستجوي لوكيشن هاي آن در رشت و انزلي رفته اند، پاي آن پله هاي قديمي عكس گرفته اند و موسيقي فيلم را در خانه ها و ماشينهاي شان گوش كرده اند و زنده نگاه داشته اند. و همين كه بعضي به اين تكاپو افتادند كه خانه ي اصلي اين فيلم حفظ شود از بزرگترين دست آوردهاي آن است.